برای چاپ

پيشنهاد به يک دوست

 

 

 

 

 

 

 

 

  اسماعيل خويی

 

 

 

 

 

يادداشتی بر

آزمون برگزیدگی،

جهانگیر صداقت فر

ازانتشارات بنیاد جامعه ی دانشوران،  لس آنجلس، بهار ۱۳۸۲

چاپخش از: شرکت کتاب، لس انجلس، کاليفرنيا 

 

هم از آغاز باید بگویم، به بانگِ بلند، که نابِ شعر نیست آنچه مرا به سخن گفتن از " آزمونِ برگزیدگی "، دومین دفتر از شعرهای جهانگیر صدافت فر، بر می انگیزد. شعر، در گرایش گوهرینه ی خود به ناب بودن، از زمان، چون زمانه، همیشه فرا می گذرد. و، از همین رو، بررسی ی زیباترین کوشش های شاعرانه ی هر امروزی را، در این راستا، همیشه می شود گداشت برای فردا.

خودم را می گویم.

 من سالهاست که می خواهم از شعر برادرم دکتر محمد رضا شفیعی ی کدکنی سخن بگویم: و بکوشم، یعنی، تا سایه ای را که چهره ی والای دانشگاهی ی او بر چهره ی زیبای او در شعر امروزینِ ما افکنده است پس بزنم. یا، و همچنین، گپ و گفتی داشته باشم از شنگی و سر خوشانگی ی شخصیتِ شعری ی برادر دیگرم سعید جان یوسف، در کنار ــ یا حتّا در برابر ــ شخصیتِ سیاسی ی او که همیشه اخمو می نماید و سخت سختگیر. یا از صمصام جان کشفی، دیگر برادرم، که شعرش پیوسته به آب ماننده تر می شود در ناب بودنِ روانه ی خویش. یا و، اوو ه ه ه! البته _ از زیبا خانم کرباسی، شعردُخت و شعربانوی بی همالِ خودم، که عشقِ گزیرناپذیر و گریزناپذیرش به شعر، همه ی عشق های دیگرش را محو و بی رنگ می کند، همچون آفتاب که هر درخششِ دیگری را. یا نازنین خانم رخشنده، که در انگلیسی زبان باز کرده است به سرودن. یا از عسگر جانِ آهنین!* ... یا...

و سالهاست، اما، که این همه را هر روز، یعنی هر امروز، می گذارم برای فردا:

نه به دلخواه، بل به ناگزیر:

چرا که هر امروزی با خود کارهایی پیش می آورد که نمی توان به فرداشان افکند.

_نمونه؟

_ همین " آزمونِ بر گزیدگی "، دومین دفتر از شعرهای جهانگیر جان صداقت فر، که در ۱۱۰ صفحه چاپ و منتشر شده است، از سوی بنیاد جامعه ی دانشورانِ لس آنجلس، بهار ۱۳۸۲.

در این دفتر، برخی از شعرهای " غریبانه "، نخستین دفتر از شعرهای جهانگیر، نیز آورده شده اند.

و به دُرُستی:

چرا که آن شعرها را نیز می توان، یعنی می باید، پاره ها یا تارهایی گرفت از موزائیک یا بافتار همسرشته ای که، در کُلّیتِ خود، همانا باز نگریستنِ شاعری نیمایی ست در سرشت و سرنوشتِ تبار یهودی ی خویش.

و همین است و جز این نیست، به راستی، آنچه " آزمونِ برگزیدگی " را، چون یک دفتر شعر، در چشم من برجسته می دارد و پرداختن به آن را وظیفه ای که نمی توان، یعنی نمی باید، به فرداش افکند.

جهانگیر، در بینشِ شعری ی خویش، _ همچون برجسته ترین آموزگارانِ زبانی ی خود، جاودانیادان اخوان و شاملو ــ شاعری ست نیمایی؛ و شعرهای او در این دفتر را، تنها با نگریستن در ضربآهنگ و بافتارِ سخن، می توان دو دسته کرد:

شاملویی ها ــ بگوییم ــ و اخوانی ها.

و هر دو دسته نیز، اینجا و آنجا، نیازمندِ ویرایش.

شاملویی ها در واژه بندی؛ و اخوانی ها در وزن و قافیه نیز.

در این نمونه ها بنگرید، از شاملویی ها:

" ای قوم برگزیده

ای آنکه ودیعه ی ایمان

ارمغان عتیقه ی توست به مردم دنیا..." ( صفحه ی ۷۳ )

یا:

" لوحِ صیقلِ ارادت مان " ( صفحه ی ۴۹ )

یا:

" لکّه هایی هست

                        بر دامان ننگ آلوده ی تاریخ

کش هزاران چشمه ی تطهیر

                                     ـ هرگز ـ

                                                 پاک نتوان  کرد. " ( صفحه ی ۱۵ )

که " نتوان "، در آن باید بشود: " نتواند ": که، در آن صورت، وزنِ شعر در هم می ریزد. اما به من چه؟ می شود از اخوان جان کمک گرفت: " پاک نتوان کرد " را برداشت و به جایش گذاشت:

                    " شست نتواند ".

یا:

" کدام بریده دستِ تطاول

                                پرواز صلح را

در آستانه ی معبد ما

                          به مذبح ظالمانه ی جهل

                                                         گردن زد؟ " ( صفحه ی ۴۶ )

 

که، چنین که هست، " بریده باید " گفتن به " دستِ تطاول " را به گونه ای دم بریده در خود دارد: و تنها راه نجاتِ کلام همانا حذف کردنِ واژه ی " بریده "  است.

یا " نشکفت "، در صفخه ی ۴۵، سطر سوم، یا " شکیبانه " در صفحه ی ۶۱ سطر سوم، یا "حالیا "، در صفحه ی ۷۸ سطر دوم، که می بایست به ترتیب باشد، یا بشود: " نشکفاند "، " شکیبا " و " هم اکنون ".

باری.

و این هم چند پاره از اخوانی ها:

" من در اینجا یادگار روزگار پرغرور راد مردانم؛

یادبود اولین منشور آزادی    ز عصر پر شکوه شاه شاهانم. " ( صفحه ی  ۱۴)

" مردان " را با "شاهان " ـ یعنی که، در حقیقت، " مرد " را با " شاه " ـ در عروض نیمایی نیز نمی توان همقافیه گرفت، آنهم، به ویژه، در نبود هر قافیه ی دیگری.

یا:

" فضا نیرنگ آلوده است .   .  .

وَ آغوش رفیقان سرد و فرسوده است. " ( صفحه ی ۹ )

قافیه بستن " فرسوده " با " آلوده " البته غلط نیست، بل که، ساختگی است و از دور داد می زند که به شعر تحميل شده است.

یا:

" به زیر گام های خسته ات در در امتدادِ راه

عقیمِ خاک مار می زاید. " ( صفحه ی ۹ )

 که، شاید، خطای چاپی است؛ و درستِ آن این است:

" عقیمِ خاکِ مادر مار می زاید " ؟

به زبان و بیانِ صداقت فر در " آزمون برگزیدگی " تکته های دیگری نیز می توان گرفت. شاعر ترکیب های واژگانی می سازد که، گاه، از دیدگاهِ دستوری، پذیرفتنی نیستند. برای نمونه، " کودکِ از ترس قالب تهی کرده " را، نه به انگیزه ی فشرده گویی می توان " کودک قالب تهی از ترس " ( صفحه ی ۳۲ ) کرد و نه به هیج بهانه ی دیگری.

بس کنم، اما، از این گونه خرده گیری ها: که قصدم، به هیچ روی، نقد نوشتن به شعر جهانگیر نیست. قصدم، اینجا و اکنون، تنها و تنها سخن گفتن از شادی ی سرشاری ست که خواندنِ " آزمونِ برگزیدگی " بر من ارزانی داشته است.

این، تا آ نجا که می دانم، نخستن باری ست که یک شاعرِ ایرانی ی پارسی زبانِ نیمایی سرای یهودی از خود بیرون می آید و، به بانگ بلند، از آیین و از قومیّت خود می سراید: آنهم نه چون یک " این است و جز این نیست " گوی کوردلِ خیره سرِ واپس مانده، بل، که چون روشن اندیشی امروزین، پاکدل و آزاده، که، آنجا که سخن بر سر حقیقت است، آماده است تا " چار تکبیر زند یکسره بر هر چه که هست. "

بگذارم خودش سخن بگوید:

" من همیشه به خود آدم اندیشیده ام، به... این آفریده ی رو به تکامل در درازنای اعصار. [ بنیادِ ] تفکر من در طیفِ رنگارنگ نسل های بشر ــ ای مسافرانِ سفینه ی خاک ــ  همگوهری، همطرازی و همسرنوشت بودنِ آنان بوده [ است ] همواره. ایجادِ تفاوت ها و دیگرگونه بودن ها بنیاد بر نظام های بی اساس و قراردادهای نژادگرایانه دارد که از آغازِ تاریخ تمدن پروریده ی مغرضانی کژاندیش بوده است. چرا که به قولِ شیخ:

بنی آدم اعضای یـک پیـکـرنـد

که در آفرینش ز یک گوهـرنـد:

چو عضوی به درد آورد روزگار،

دگـر عـضـو هـا را نـمانـد قرار.

من نیز هوشیارانه خود را عضوی از این پیکره ی یگانه می پندارم و دردِ هر عضوِ دیگر دلم را سخت به درد می آورد:

" بر گُرده کوه وارِ غمِ دگران،

بارم گران و دل نگران...

که می برد این بار را به خانه،

                                     من ار نَبرم؟

که؟

    من اگر روزی

                    بشکند کَمَرم؟ " ( صفحه ی ۱ )

 

ایرانِ دمکراتیکِ آینده به شاعران و، به طور کلی، به هنرمندان و روشنفکرانی نیازمند است که هم ایرانی بودن خود را باور داشته باشند و هم قومیّت یا " ملیّتِ " ویژه ی خود را؛ و به این هر دو ببالند: و هر یک را کامل کننده ی آن دیگری بشناسند: و گر نه آنـچه  " ستم ملی " نامیده می شود، با همه ی راست ها و دروغ هایش، زندگانی را به کامِ ایرانیان آینده تنگ خواهد کرد.

جهانگیر صداقت فر چنین شاعری ست، خوشبختانه: شاعری که ایرانی بودنِ خود را به همان اندازه دوست می دارد که قومیّت و آیین تباری ی خویش را. در شعری به نام  " مبارک بادت این منصب در این دوران بحرانی " که آن را " به شوقِ انتخاب مُشه کتساوِ ایرانی تبار به مقام ریاست جمهوری ی اسرائیل " سروده است، می گوید:

 

" این خلف زاده

پشت بر پشتِ بزرگانِ زمان دارد.

این نبیرِِ دانیال و مردخای پیر

از فروغِ دانش و فضلِ نیاکانش نشان دارد.

مهرِ مادر خاک،

مهر ایران را درونِ جان نهان دارد.

بر سپید و آبی ی ذهنش رسالت را

یادگاری از درفش کاویان دارد.

از دلِ توفان و بوران گرچه زائیده ست

در درون سینه، اما، تحفه ی رنگین کمان دارد. " ( صفحه ی ۶۸ )

طبیعی ست، البته، که هم در این شعر و هم در بسیاری شعرهای دیگرِ خود، صداقت فر از رنج و شکنجِ تاریخی ی مردمِ خویش سخن بگوید و از آرزوی صلح، که یکی از دلنشین ترین بیان هایش را در شعر " قدیش در سوگ قربانی ی کبوتر صلح، اسحق را ببین " یافته است.

 

جهانگیر جان!

به شعرِ فردای ایران خوش آمدی. جانِ شعری ات سرشار و پر آفرینش باد.

اسماعیل خویی

پنجم سپتامبر ۲۰۰۳ _ بیدرکجا   

 

پانویس:

گفت و گوی تمدن ها،

عسگر آهنین،

نشر البرز،

 *تازه ترین دفتر شعرِ عسگر جان کتابی ست با نام " گفت و گوی تمدن ها "، که نشر البرز، در فرانکفورت، آلمان، درش آورده است. سفارش می کنم همه ی دوستدارانِ شعر را به خواندنِ این دفتر: و به باریک شدن در این پرسش که از کجاست، و چراست، که شاعری نیمایی، در آغازه های پیرانه سری، روی آور می شود به طنز، آن هم از آن گونه که من " گریه خند " ش می نامم. عسگر آهنین طبیعی ست که رندی و چالاکی ی طنز پردازی حرفه ای همچون هادی ی خرسندی را نداشته باشد. این مهم نیست، اما... مهم، همانا،رویاروآمدنِ شعر نیمایی، آن هم در اوجِ شکوفایی ی خویش، است با فرمانفرمایی ی آخوندی، که نابهنگامی ی تاریخی و گوهره ی پیشاقرون وسطایی ی آن، در سخن گفتن از خویش، هر گونه ای از زبان و بیانِ پیشرفته و امروزین را، اگر از کار و کاربرد نیندازد، دست کم از درون دچار بحران می کند. دلِ شاعر خنک نمی شود آنگاه که _  همچون خودم _می سراید، آن هم به " حُجّت "، که:

 

" شکست خواهد خورد.

این را

آیینِ مرگ می داند:

 

همین که پنجره مان وا باشد

                                    بر هوای سحرگاهی؛

و ماه

      پستانش را

                    از لای ابرها

                                  نشان بدهد؛

و تو

ملافه را

          از روی ران خویش

                                 پس بزنی؛

و این پرنده بخواند. "

 

انگار آدم ناسزاهای حافظانه بگوید به چاقوکشِ خنگ و کودنی که " پنجاه واژه بیش نداند ز پارسی "!

 

طبیعی ست که شاعری، همچون عسگر جان آهنین، به کاربردِ دیگری از زبان روی آورد:

 

نه!

بنــویسیـد " نـه " بـه هــر دیــوار

نه به اعدام و نه به چـوبـه ی دار

نــه بــه احـکـامِ دوره ی مـامـوت

سنـگـسار و شـکـنجـه و کشتـار

نـه بـه تـحـقـیـر نـیـمــه ی دیـگـر

نـه به سـرکوبِ اهل زحمت و کار

نـه بـه کــشتـار اهـل انــدیـشــه

نــه بــه تـوقـیـف روزنـامــه نــگـار

نــه بــه تـواب سـازی ی انـسـان

بــه شـریـعـت مــدار و زور مـدا ر

نـه بـه هـر دشـمن حـقوق بشـر

نـه بـه اهـل تشـر، بـه این اشرار

نـه بـه هر کس که برده پرور شد

نـه بـه هـر رهـبر و به هـر سردار

نــه بــه آن  قــوه ی قــضــائــیــه

نــه بــه هــر حــاکــمــیت جــبـار

نــه بــه هـمـدستـی زر و تـزویـر

نــه بــه بـازوی رهــبری، انـصــار

نــه بــه ایـن مـافـیـای غــارتـگــر

نـه بـه اوقـاف و نـه بـه ایـن بازار

زین"بهشت"ارنجات می خواهید

بنــویسیــد " نـه " بـه هر دیوار !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بالای صفحه