|
|
|
||||
|
|
|
||||
|
اسماعیل خویی |
|||||
|
|
غزلواره ی بی عشق ماندن جان و جهان
درود بر تو، درود! نمود بودن ناب، ای بود جاودانیی مرگ! درود بر تو، خداوندگار نازنین من، ای عشق!- اگر چه ترکم کردی. و یاد باد شادی و غم زیبایت! اگر چه دور ترک می یابمت از جانک و جهانک خود، هر چه تنگ تر می شود دلک بیکس ام برایت.
پس از تو هیچ نماند - دل تهی شده و جان بی جهان یا جهان بی جانم را - جز این چه هست:
تداومی ناچار از روز مرّهگی؛ که، در تداوم ناچارش، اندوه اندوه نیست؛ و، در فرو نشستن امواج- اوووه!- چندان همه گدازه که از گلوی جهان ساز تشفشان هایش فواره می گشود به سوی خدا و خدایان، دیگر هیچ کوهی کوه نیست. و مرگ نیز، دیگر، همچون غریو دینوسوران -ازپس نخستین زلزله در پژواک آسمان شکاف اش با شکوه نیست.
و آنچه هست تنها هستای باستانیی موران است بر زمین و شبکوران و ماران و من، که خویش زندهی پیشین خویش نیستم: یعنی که دیگر پوسته ای از خویش بیش نیستم. و دلخوشم به این، به همین، که، هر چه پاهایم ،به پویه پیرانه، کندروتر می گردد، گریزگار زمان،در گذار شتابان خویش، تندروتر می گردد!
به زادروزم: ۹ تیر ۱٣٨۵ - بیدرکجای لندن |
||||
|
|
|||||