|
|
|
||||
|
|
|
|
|||
|
اسـماعـیـل خـویـی |
|||||
|
|
بامدادی
بنگر که چه خوشرنگ است زیبایی ی شبگیری: آمیزه ی دلخواهی از قهوه ای و شیری.
هستی به فزایش بین. آفاق به زایش بین. خورشید درآیش بین: خیزنده به آژیری.
بی پرچم و سربازان ، گردیده به شب تازان، برنده فروغ آن را جوهر شمشیری .
ای من ،که به آزادی ، همگوهره ی بادی! بر خیز و به دلشادی وانه غم و دلگیری.
رو سوی فلانی کن. هر کار توانی کن. بر خیز و جوانی کن، هر چند دگر پیری.
نه سختی و نه نرمی، نه ترسی و نه شرمی، نه سردی ونه گرمی، نه بهمن و نه تیری.
کوهی ت به دوش است و جان تو خموش است و در یوزه ی توش از تو سیزیف اساطیری.
گر بر سر این بازی سرمایه نمی بازی، ز آن روست که می سازی با دوری و با دیری.
هر چند که خون پالاست، چشم ات سوی آن والاست: زین روی،سرت بالاست حتا به سرازیری.
خوش،در گذر هستی ، همگام جهان استی: این است که سر مستی، پیری و نمی میری.
بیست و نهم مه دوهزار وهفت - بیدر کجای لندن |
|
|||
|
|
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||