|
|
|
||||
|
|
|
||||
|
اسماعیل خویی |
|||||
|
|
در چند و نیم گامیی آب
نخست باید تصمیم بگیری که خشک بودن کامت از تشنگی ست به راستی، وز بازی های پر فریب خیالت نیست.
مگر همین یک دم پیش با مادر بزرگ خویش نبودی و پس زمینه ی چشم اندازت ایران نبود؟ و آن صدای نوازشگر سرزنش نمیکردت که: نازنین پسرم! پیاده برگشتی یا با چی؟ و کی؟ چگونه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟..... و مرغ خوابی بیش بود مگر این همه که، ناگزیر، از شاخهی نگاهت پرواز کرد، همین که چشم گشودی؟!
و بعد، باید مرغ خواب از لانه ی سرت پریده باشد باز. و، باز، هی بر تخت خواب، به خود بپیچی و اینسو آنسو شوی، به خویش بدگویان که: -« آی ، بدبخت!
دوباره، باز، فراموشت شد لیوان آب را بر داری بیاری اینجا، بگذاری نزدیک دست، بر میزک چراغک خواب، کنار تخت؟»
و، بعد، بر خیزی هن هن کنان، بروی به آشپز خانه؛ چراغ برق را روشن کنی، و شیر آب را بگشایی، لیوانی پر کنی بنوشی. و، بعد، به تخت خواب که برگشتی، دوباره، یادت آید که باز، باز، لیوان آب فراموشت شده ست . . . .
۲۸ مه ۲۰۰۷- بیدر کجای لندن |
||||
|
|
|||||