|
|
|
||||
|
|
|
|
|||
|
اسـماعـیـل خـویـی |
|||||
|
|
غزلواره در تنگنای درماندن
تصویر خوابگوناش در جان ِ من هویدا بود. دیدم نیازمند به چندین و چند گونه روتوش است: جا جا، خطوط چهره ی زیبایش را گرد گذار عمر محو و غباری کرده بود؛ یا، شاید، نقاش کژخیالِ فراموشی باز اندکی خرابکاری کرده بود.
ـ « این نیمخند شیطانی پنهان و آشکار در چشمِ آن فرشته؟! شگفتا! روی و ریای روسپیانه، وین زشتیی نهان به پردهی نیرنگ و رنگ در نازنین زنی سرتا به پایش از خوب و خدا سرشته؟! شگفتا! »
بیرون من، سپیدهدمان بود و تاریکیی فروغ اش و آن راستِ هماره بر آیان از دامنِ دروغ اش. اشکم دمید و آهم پرواز بامدادی ی خود را در تیره روشنِ سحری آغاز کرد.
در ماندگی در جانِ من یک پنجره به سوی خدا باز کرد:
ـ « تا جان و دل به اشک روان شست وشو کنم و در برابرِ شکوه ِ تو زانو زنم و، خاکسار و زار، خستو شوم که هستی، این واپسین شکنجه ی بیداد را، این یاد را، نیز، چون هرچه های دگر، در من بمیران، نابود کن:
برهرچه ای توانایا، دانایا، سنجشگرا، رها گُهرا، داورا، بخششگرا، مهرآورا، در مانده را بزرگترین یاورا، خدایا! »
۲۵ اوت ۲۰۰۷ ـ بیدرکجای لندن
|
|
|||
|
|
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||