|
بازگشت
به بورجو ـ
ورتزی
بايد بگويم
ـ آيا ؟ ـ كه در
اين شعر پبش
آمده است تا
اشارههايی
داشته باشم، نخست،
به غزلی از
حافظ كه چنين
آغاز میشود:
« حافظِ
خلوت نشين
دوش به
ميخانه شد؛
از سرِ پيمان
برفت، با سرِ
پيمانه شد.
شاهدِ
عهدِ شباب
آمده بودش
به خواب؛
باز،
به پيرانه
سر، عاشق و
ديوانه شد » ؛
و سپس
به اين بيت:
« گرچه
من خود ز عدم
دلخوش و
خندان زادم،
عشق
آموخت مرا
شكلِ دگر
خنديدن» ،
از
مولوی؛ و،
سپس، به
پايانهی شعرِ
«عقابِ» ناصر
خسرو، يعنی
به اين بيت:
« چون
نيك نظر كرد،
پرِ خويش در
آن ديد.
گفتا: ز
كه ناليم كه
از ماست كه ير
ماست ؟ »
و،
سرانجام، به
اين بيت :
« گواهِ عاشق
آن باشد كه
سردش بينی
از دوزخ؛
دليلِ
رهرو آن باشد
كه خشكش
يابی از دريا»،
از
سنايی .
بايد
بگويم، امّا،
كه بورجو ـ
ورتزی Borgio Verezzi روستايی
ساحلی است در
شمالِ
ايتاليا،
زادگاهِ
همسرِ
پيشينم فرانكا
و زيستگاهِ
كنونیی
دخترم آتوسا.
من، كم يا بيش،
بيست سال پيش،
سه ماهی در آن
روستا
باشيده
بودم؛ و، بيش
از يك سالِ
پيش نيز،
باز، پيش
آمـد كه سه
ماهی در
همـان روستا
باشم؛ پس از
گريختنم از
خونجنونكدهی
خمينی به پاكستان
و پيش از
آمدنم به
انگلستان
برای
پناهنده شدن.
و ناگفته
نبايد بگذارم،
همچنين،كه
واژهی
ايتاليايیی
« Come » به معنای
«چی» و «چگونه» و
«همچون» است و
كه، به ايتاليايی «Ma che lingua e questa»
يعنی «امّا
اين چه زبانی
است؟»، يعنی «
اين ديگر چه
زبانی ست؟»
سوّمِ خردادِ
۱۳۶۳ـ لندن
همان دهانهی
تاريكیی
تونل.
و، بعد، حسّی
بی واژه؛
و نيم لحظه
كه تابوت میشود
قطار.
و، بعد، همهمهی
ماتِ هرچه
رنگ،
بر
سبزْآبیی
گشودهی
خاموش؛
و ناگهانهی
ماهورهای
جنگلپوش.
و، بعد،
غيابِ
سردِ
جهانگردان
روی
ساحلِ بيكار؛
و آن جزيرهی
مرجانی
بر
زمينه ی
كمرنگی از
ملال؛
و آن دو صخرهی
عاشق،
نظّارگانِ
يكديگر،
در
مكثِ
جاودانهای
از بهتِ
جادوانهی
خارايی؛
و، بعد،
واقعيّتِ
بيداریی
مُسَلَّمِ من
در خوابِ بی
يقينی از
خيال،
كه متنِ
سيّالش را
سطر
سطر
نقطه
گذاری میكند
جيغ
ِ در گذرِ مرغهای
دريايی.
و، بعد، بوی
خوشِ قهوه،
در فضای
گريزانِ روی
راه.
و، بعد،
گفت:
ـ «
رسيديم.
بارانیی
تو كو؟»
و چترِ
گيسويش
بارانِ
آفتاب شد
آن شب
بر شانه
ام.
و، بعد، ...
« شاهدِ
عهدِ شباب ...»،
حافظ جان!
میبينی
؟
من
نيز
پيرانه سر
باز
عاشقم؛
و همچنان
ديوانهام .
و، بعد، پير
زنك مهربانیی
مادربزرگ را
دارد
در نگاهِ
خويش:
اگر به روی
زمين مینشست؛
و چادری بر
سر میداشت؛
و فارسی میدانست؛
و عينكش
را،
در
فواصلِ قرآن
خواندن،
از
چشم برمیداشت؛
و اشكهايش
را با گوشههای
مقنعه اش
پاك میكرد؛
و عمّ جزو را
ازبر میداشت
...
و گفته بود:
« گفتی كجا؟»
و گفته بودم،
يعنی میگويم:
« گفتم: ايران.»
و، بعد،
فروغ فرّخزاد
میگويد:
ـ « گفتم:
به قافيهی
كشك!»
میگويم:
ـ «
نه! خواهرِ
تلخم، نه!
فقط به قافيهی
ويران بايد
گفت،
فقط به قافيهی
ويران.»
و، بعد، باز
مادربزرگ را
میترساندم.
میگفتم
:
ـ « باز، امامِ
زمان را ديشب
به خواب میديدم:
سر
نداشت؛
و گردنش
فوّارهی
جهندهی خون
بود.
شك
ندارم اسبش
ذوالجناح
بود،
شمشيرش
ذوالفقار:
و هيچ كس را،
از بی شمارِ
اُمّتِ خويش
انگار،
به راستی و
درستی
باور
نداشت؛
و برقِ
شمشيرش
پی در
پی
آفاقِ
ترس خوردهی
تاريك را
با
انفجارهای
بیآوا
روشن
میكرد؛
و،
تا يك تن
از
تمامِ كسانی
كه از سراسرِ
دنيا به
پيشوازش
آمده بودند
زنده
بود؛
از كشتن دست
بر نداشت.»
و، بعد،
پای
عينكِ
مادربزرگ
باز هم از اشك
خيس بود.
و، بعد،
پيرزنك در قطار
ـ
انگار
مادربزرگِ
خودم ـ
را
میخواهم
باز بترسانم؛
میگويم :
ـ « من از قبيلهی
آدمخوارانم.»
میگويد:
" ?Come
"ـ
میگويم:
ـ «
آدمخواران
از مغاك های
جنگلِ
تاريخِ من
سر بركردهاند؛
و از
درونم
خونم
را
ويرانتر
كردهاند؛
و
سرزمينم را
با
آئينم؛
و آرمانم
را
با
ايمانم؛
ايمانم را
با انسانم؛
انسانم را
با
جانم ...
آه، اين
سموم از بنِ
ريشه ست، اين
بار،
كه سوی برگ
میآيد.
اين بار
از
ديگران
نبايد ناليد:
كز ژرفهی
نهانیی جان
نيز هست
كه بوی مرگ
میآيد.
نه!
از اين و
آن نشايد
ناليد،
كاين بار
آن پر كه
تيرِ دشمن را
پرواز داد
و تيشهی
توانايش
از ريشه
ساقِ
نو دميدهی
پروازِ
عاشقانهی
ما را شكست،
خود،
از بالِ
ما برآمد و در
بالِ ما نشست ...»
من با خيال
و حالِ خودم
میگفتم،
امّا
پيرزنك باز
میگويد:
" ?Come "-
میگويم:
ـ « امّا چمدانی
فرهنگ نيز با
خود آوردهام.»
میگويد:
" ?Ma che
lingua e questa"
-
میبينم
پيرزنك
مادربزرگ
نيست؛
و شعر و
رؤيا،
كابوس
و شعر،
نمیداند
چيست.
و، بعد، با
خيالِ خودم
میگويم:
ـ «
اوّل دريا،
بعد هرچههای
دگر،
و هر كههای
دگر،
به
هركجای دگر.
كتابهايم
را نيز گم
نخواهم كرد
اين بار.»
و، بعد، ...
آه ... آ ...
همين جا بود
كه
گيسوانش را
بوييدم؛
و چشمهايش
را بوسيدم؛
و بيقراریی
پستانهايش
را بر سينه ام
نخستين بار
حس كردم.
و اينك آن
لكِ رنگينِ
ابر
كه فكر میكردم
چكُّشی
بسازم از
نيمتاج ِ ماه
و ميخكوب
كنم
شاهكاركِ
بی نقّاش را
با
گلميخِ يك
ستاره
به ديوارِ
شامگاه.
و، بعد،
عشق
كه شكلِ
ديگرِ
خنديدن بود،
با دهانی
از آتشفشانی
از شادی،
به روزگاری
كز روحِ كوهی
از اندوه نيز
میتوانستم
تاريك
تر شده باشم؛
و، بعد،
ـ گواه می
گيرم خورشيد
را ـ
از
درياهای
كينه گذشتم،
بی آن كه
تر شده باشم.
و، بعد،
میبينم
باز گربهی
موج آمده است
به
پاهايم میمالد
خود را؛
و بوی جاریی
آغوشِ خويش
را دارد دريا؛
و دوستم میدارد
همچنان
سليطه
خانمِ سر تا
پا پستان و
ران!
و، بعد،
به خود نمینگرم،
نه،
به
خود نمینگرم:
چرا كه میدانم،
در
ميانِ اين
همه بیسالگان،
فقط منم
كه فقط بيست
سال پيرترم.
بيستمِ اسفندِ
۱۳۶۳ ( مارسِ
۱۹۸۳ ) ـ
بورجوـ
ورتزی
|