|
|
|
||||
|
|
|
|
|||
|
اسـماعـیـل خـویـی |
|||||
|
|
شعرپیام به برگزار کنندگان مراسم بزرگداشت دکتر رضا براهنی ( ژوئن ۲۰۰۵ ـ تورنتو)
دوستان: شرمسار همهی شمایانم که نمیتوانم در بزرگداشت دکتر رضاجان براهنی حضوز داشته باشم. امیدوارم شعرــ پیامی را که دوست شاعرم، صمصام جان کشفی، از سوی من برای شما خواهد خواند، بپذیرید و خوش داشته باشید. خوش باشید. با درود به رضا جان براهنی و شمایان، همه
اسماعیل خویی نهم ژوئن ۲۰۰۵ ـ بیدرکجای لندن
در ستایش رضا براهنی (گفتن از شعر، گفتن از شاعر)
بهشت هست. بهشت از دمی برای تو آغاز خواهد شد که آهخندت، خاموش وار، خواهد گفت: همین بود. همین را می خواستم بگویم. تمام شد.
اما نمی رسی. اما همیشه مانند این است که کار روز مرهات این باشد که بوسه بر دهانهی آتشفشان زنی؛ و دوزخِ فورانش را عاشقانه در آغوش بگیری؛ و از گدازههاش بنوشی.
یا . . . مثلِ این است که نهری از زهر پیوسته در گلویت ریزد و ریسمانی از افعی بر گردن داشته باشی، و خود ــ که تا رها شوی از دوزخِ همارهوشِ خویش ــ قصدِ مردن داشته باشی؛ اما نمیری؛ هرگز، هرگز، هرگز نمیری!
از سوختبار ِ منفجر ِ جان تندیسگارِ شعلهی شعری.
وا میشکافی از یکدیگر تار و پودِ زبان را؛ و، رشته رشته، رشتههای سخن را پنبه میکنی؛ تا بافههای گفتار در بافتار ِ تازهی خویش آیینهی جهان نمای تو باشند.
بازیگوشی، مثل ِ خدا، مثلِ خودم.
مثلِ خودی، یگانه، مثلِ خدا، خودآی، خودزای، خودپای و خودپیمای، خودآزمای و خودپالای، خودپیرای و خودزای.
میکوشی تا به صیقلِ دیدن، بوداوار، دل را آیینهی تمامیی دلها کنی؛ و هرچههای عالم و آدم را در خود ببینی و نو ببینی وزنو بیافرینی.
از ریشخندِ آن که نمیداند هیچ هراست نیست؛ و ز آن که میداند نیز انتظارِ سپاست نیست.
رگ میدرانَد از دلِ توفانیات، تا خونِ جاودانه جوانِ تو جوهرِ قلمات باشد: وقتی فرامیگیرد ژرفاهای پر تپشِ جانات را آن جادو، آن جنون، "جنونِ نوشتن"؛ و مرگِ دیگریست و زادنیست دیگر، در هستنِ شوندهی تو، هر باره، آزمونِ نوشتن. میریزد این جهان در تو، و از درونِ خویش میریزی این جهان را هر بار در درونِ نوشتن؛ و خود تهی میمانی، تنها و بی معنا، تا باز، باز این جهان و آن جنون نوگردد از شکفتن در دوبارهای از آغاز.
هر چند میتوان در تو از هرکران به جست و جو رفت، امّا رودِ هراکلیت را می مانی: هر لحظه، با گذشتنِ خویش، از خویش، بر خویش، در خویش، آبهای تو نو میشوند. زین رو هرگز نمیتوان بیش از یکبار در ژرفههای جاریی تو فرو رفت.
ـ "شاعر! تازه چه کردهای؟" ـ شاعر همیشه تازهتر است از شعر ِ خویش. شعرِ سروده دیگر شعر نیست.
میآیی و تندر از تو طرحِ توطئه میگیرد. و آذرخش تصویرِ بمبِ ساعتیی قلبِ توست که بهتِ آسمان را، در کشاکشِ مشکوکِ این همه ابر، هر لحظه می تواند، بترکاند.
میآیی، شاعر! میآیی؛ و واژه منفجر میگردد وقتی تو دست به پوستِ کشیدهی آن میسایی. و موج البتّه موج است، امّا، امّا آنجا و آن دم تنها که ناخدای شعر کِشتی را بر قُلّهی تپندهی آن تصویر میکند: در اوجی از گرفتاری، دور از نشستگان به ساحلِ آرامش و سبک باری.
و ابر البتّه ابر است، امّا، امّا فقط هنگامی بر حِس و هوش ِ ما میبارد که شعر تکواژههای قطرهی بارانش را در متنی از چکیدنشان بر برهنگیی جانِ ما بنگارد.
و آینده البتّه آیندهست، اما اما نمیآید تا جانِ شعر آمدنش را بسراید در متنیی از دوبارهی زیبایی از جوان شدنِ جانِ آدمی: وقتی برای پیر شدن دیگر خیلی دیر است؛ و نفس ِ پیر شدن برای چیره شدن برما دیگر خیلی پیر است
آه، این جهان چه ساده است، وقتی زبان، برای ساده کردنِ آن، آماده است!
میدانی ؟ شاعر ! تنها تو میتوانی.
و ماه البته ماه است، امّا، امّا تنها در آن زمان به درستی دیدنیست که شاعر از آن یک دف میسازد و آن را به " کردِ روح" ِ خودش میدهد تا جانِ شوخ و شنگاش را، با کوبههای کیهانی، در خلوتِ خداییی خود بنوازد.
و یارِ تو "گلی به گسترهی ماه" است، میدانم. و میپذیرم که، بی گمان، زیباست گلی که دارد بر گسترهی ماه قدم برمیدارد. و میتوانم حتّا به جان بکوشم تا تو را به او بخواهانم. نمیتوانم، امّا ـ میبخشی، دکتر جان ! ـ نمیتوانم ( به شکل و شیوهی ماییدن و منیدن و مایاندن و منانیدن) تو را به او به اویانم!
میبینیام که دغدغهی معنا دارم در سخن: وقتی سخن به گوهرهی خویش، میبینم، از منطقِ درونیی نثر چیزی درونیتر نیز افزوده است. و تو نمیتوانی به من بباورانی که واژه، در سرودن، هرگز نماد نیست: پیوسته یک نمود است.
اما، چه باک؟ خطرگر، البّته، گاهگاه خطاهم میکند زهی خطرگری که تویی! که لحظه لحظه دیگر و دیگرتر میشوی؛ و قد میافرازی در برابر هر دیگر دگرتری که تویی!
لبخند میزنی که مگر گُل در چمن به کسی چیزی میگوید تا گفتهی او معنا داشته باشد؟ معنای گُل فرای هستن او نیست: گُل میگُلَد. در شعر نیز، باید زبان بزبانَد. همین.
خاموش میمانم، غنچهوار، زیرا میبینم با گُل نمیشود بگو مگو کرد. گُل را فقط میشود دید، یا چید و بو کرد.
شاعر تاریکههای حـّسِ جنونِ در درونِ خودش راست که میشکافد و میکاود؛ و شعر، باریکههای شعر، از کوزهی همین جنون است، بیگمان، که میتراود.
شوپن به دیدارت میآید دریاد؛ و مینشینی، کوک میکنی پیانوی شعرت را و سرخوشانه میشوپنی: و ما نمیشنویم. نه، ما نمی . . . نمی . . . شنویم: چرا که شعر، وقتی خودِ خودِ خودِ عشق است، از آنِ جانِ تو میماند فقط، فرای فهم و عاطفهی دیگران: که به سکوتِ ناب فرامیخوانَد گُنگِ خوابدیدهی جانت را در محفلِ کران.
امّا، در شعر، مولویوار، باید با گوش دید و با چشم گوش داد، تا در پردههای بُهت شنیدیدنی شود زیر و بمِ زلالِ سمفونیی اختران .
آه، با کوبههای دف، ماه، از نگاهِ تو، در متنِ آسمانِ ماهتابیی شعرت منفجر میشود: اینک بارانی از ستاره که بر شانههای ما فرو میبارد: تا ما به نور شسته شویم از خویش؛ و نو شویم با ماهِ نو که این بار بالا میآید از متنِ شعرِ تو به شکلِ تازهی دفماه و باز میگردانَد نخشبِ شب مانده را به بطنِ چاه.
پس، بس همین که میکاوی و میتراوی. و بس همین که رفتن از گامهای توست که معنا مییابد. گُمراهه راههاست که پیش از تو رفتهاند. بیراهه راه میشود از تو. راه از تو راه میافتد، آنجا که راه نیست یا هست امّا کسی به بودنش آگاه نیست.
پس، خط بزن: تمام باورههایم را خط بزن، و گامها و ژرفاهایم را و راهها و گسترههایم را . . . خط بزن این واپسین کلام مرا حتّا وز هرچه دفتر است پیغامها که هیچ، نامِ مرا حتّا. میخواهم از نو بیاغازم. میخواهم در این قمار تازه کنم داوِ خویش را و زنو ببازم.
پس، برخیز. دف را به کُردِ روحات بسپار و ماهِ چارده شبه را در دستهای من بگذار و دفماه را خودت بردار: میخواهم آن دَدف دفِ دیوانه را این بار با تو پای بکوبم؛ میخواهم جاروبِ تندباد شوم، دشتِ رقصگاهات را از خار و از غبار بروبم. میخواهم در جشنِ شادمانِ حضورت از گردبادِ هستنِ رقصانِ خود به هوا اندازم کلاه، و، همچنان که می چرخم بر گرد ِ خویش، دورت بگردم، ای برادرِ اندیشهی چموشِ جهان آشوبم! ای ی ی ی ی ی . . . . . دورت بگردم! ای آفریدگارتر از کودک! ای ذاتِ بیقرارتر از شک! ای پهلوانِ پُرسیدن! ای رستمِ شکستنِ هر پیروزی! سهرابِ از شکست نترسیدن! ای جاودانه در راه به سوی ی آن چه یافت می نشود!
یکم ژوئن ۲۰۰۵ ــ بیدرکجای لندن
|
|
|||
|
|
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||