|
|
|
||||
|
|
|
|
|||
|
اسـماعـیـل خـویـی |
|||||
|
|
و نمی گُنجم در شعر
نه! فرو بند این دفتر را: بودنم، دیگر ، از شکل رهاست و نمی گنجم در شعر.
از خودم بیرون آمده ام. خورشیدم منفجر است: اوفتان در خویش به گودالِ سیاهی کز تن ِ من می سازد گورم را: تا فرو پوشد از چشمِ شما نورم را.
مرگ، اگر هست، جز این نیست: چه غم؟
و به دَرَک : عشق اگر از من تیری ساخت و به سوی بی سویی هاش انداخت، به بازی گوشی؛ گُذراندَش، هم چون نور، از دلِ آب و دلِ برگ و دلِ ابریشمی ی تیراژه و نشاندش ، هم چون ظلمت، در دلِ سنگ.
من منی دیگرم امروز، منی که توانستنِ او را بود و بنیاد همانا نا خواستن است؛ و که رفتارش بی رفتاری ست.، و که آرامشِ بی موجِ سکون است فضایی که در آن دریایش جاری ست؛ و که تنهایی اش از احساسِ بی کَس بودن عاری ست. نیک آموخته است که جهان را چشمْ بسته به تماشا بنشیند؛ و که زیبایی را، جز از دور و مگر در یاد، نستاید؛ و که دلخوش باشد به همین که گاهی، در خواب سحرگاهی، گستره یی از رویا می بیند؛ و چمان در سبزای سایهْروشنِ آن و خیره در رقصِ پرافشانِ یکی پروانه، پاره یی نیکی ی ناب و زیبایی پاک فرادیدش می آید؛ و خدا، با سایشِ دستی گُلبرگین بر پشتش، شانه های اورا هم به پر وبال می آراید.
۳۰ اوت ۲۰۰۵ ـ بیدرکجای لندن
|
|
|||
|
|
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||