|
|
|
||||
|
|
|
|
|||
|
اسـماعـیـل خـویـی |
|||||
|
|
پاسدار احمدی نژاد
ـ و که بود آن که، در سکوتِ خونفشانِ بامداد، تیربارهای جان شکار چون ز قاه قاهِ مرگ می فتاد، هر اسیرِ نیم کُشته ای به تیرِ واپسینِ او ــ پیامِ خونی ی خلاص ــ سر به خاک می نهاد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
ـ و که بود آن که مرگ را به خوانسرای§ میکونوس داد داد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
ـ و که بود آن که، با امامِِ مرگ روی مرگ پوی مرگ خوی مرگ جوی خویش، رو به روی انقلابِ تازه روی تازه خوی تازه جوی ما ایستاد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
یا کی است آن که با درونِ دینسور و برونِ دلقکی، در خشونت و به جهل و در گذشته ماندگی و شگرد و شیوه های خنده آورش به گفت و کرد، می تواند آبروی ملتی را داد در جهان به باد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
کیست آن که پایههای منبر ولایت فقیه را در خطر اگر ببیند او، نیمی از ـ و یا چرا نه؟ ـ تک تک و تمامِ امتِ عزیز را یا کُشد و یا دهد به کُشتن، از سرِ خلوص، در رهِ جهاد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
یا کی است، از یکایکِ گروه مؤمنان، ذوب گشته تر در نظام و در امام و در مرام و در تمامِ جذبه ی ولایتِ فقیه، این نظامِ کین و کُشتن و عناد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
پس، به جاست و سزاست تا که آبدارچی شود به بارگاهِ واپسین امیرمؤمنین، این گروهِ برکشیدگانِ خویش را اراده و مراد،
پاسدار احمدی نژاد !
وقت شد که طنز را فروگذارم و کوکِ ساز را دگر کنم؛ و ز دوسویه و دو رویه، با زبانِ هزلْ جِدّ و خشمخند، دم زدن حذر کنم. و رو به رو شوم به شعر با آبدار احمدی نژاد؛ و زبانِ خویش را سادهتر کنم، تا بفهمد این تدارکاتچی ی بی سواد،
آبدارِ تازه کار احمدی نژاد
آی برکشیده ی امامِ واپسین، پیشتازِ پس پسانه رفتن ِ سپاهِ دین به سوی پرتگاه های کین! با شعورِ عام و با شعارهای عامّه پسند، خاتمی چه کرد؟ تا تو چون کنی: ای شعارهای تو، چون شعورِ تو، ز جهل و ابلهانگی، این نمود و آن نماد،
پاسدار احمدی نژاد؟ !
خود ببین به جای خود چه کردهای: ربع قرنِ پیش هرکه بود از روانگان به راه مردمی هم لگام با تو پیش میشتافت؛ حالیا، و لیک، مردم اش به مردمی پذیره نیستند جز هرآن که او، به پهنه ی نبرد، در برابر تو ایستاد، یا که خواهد ایستاد:
پاسدار احمدی نژاد !
خاکِ زادبومِ خویش را دوست داشتن به باورِ تو کافری ست: حال آن که آدمی ز خاک بر شکفته است؛ و ز به غربت اوفتادگان بپرس تا مبرهن آیدت که خاکِ خود به زیرِ پا نداشتن عین خاک برسری ست: ای برو، برو، برو، که خاک، خاک، خاک بر سرِ تو باد:
پاسدار احمدی نژاد !
دین برای آدمی، نه آدمی برای دین. مرگ بهر زندگی، نه زندگی برای مرگ. زنده باد سرخوشی! زنده باد عشق! مرگ برهرآنچه زاید از ملال و کین! از روان و جان آدمی زدوده باد یاد و نام ِ هرکه او بنای فکر ِساده باورانِ خلق را پایه براصول کج نهاد: آن که چشمِ خیره گشته ی تورا به روی عشق بست و درون تیره گشتهی تورا به روی کینه برگشاد،
پاسدار احمدی نژاد !
این بُلندجا که چرخ بالِ خدعه و دغا تورا برآن نشانده است تپه نیست: کوه سر برآسمان کشیده ای ست که در اوج دانش و توانش ِ حرفه ای بوده هرکه خویش را بدان رسانده است. ای سپورِ بُقعه های کهنه ی امامزادگانِ معجزاتشان تمام چشم و گوشِ خلق را هماره راهبر به کوری و کری! گَردْگیرِ مخلصِ ضریحِ حضرتِ امامِ نفرت آوری و کینه گستری! ناسپاس تر زمرگ در برابرِ حیات، بی هراستر ز جهل در ستمگری! آبیارِ بوته های حنظلِ دروغ: آبشانِ ز چشمه های تشنگی فزای دشتی از سراب، کودشان ز فضله های گندِ لاشخوارگانِ قهر و خودسری! باری، ای مقنّی الخلاء بیتِ رهبری! تو چه می کنی براین چکاد؟
پاسدار احمدی نژاد !
دشمن یگانگی! سرسپار و پاسدار ِ مذهبِ دروغ و زور و بندگیّ و نابرابری! ای عدوی خانگی! راست است: نیز هم تومان برادری: همچنان که بوده رستمِ نبرده را برادری به شومی ی شغاد،
پاسدار احمدی نژاد !
و به یاد دار کان نبهره نابرادر، آن گراز ِ بدنهاد، جان به در نبرد از کمان و تیرِ رستم، آن هژبر ِ زال زاد،
های، پاسدار احمدی نژاد !
باش تا که دادگاهِ مردمان تورا بر به گورزارهای بی شمارِ کشتگانِ هرچه آرمانِ مردمی ست گوربان کناد،
های آهای ، نابکار، پاسدار احمدی نژاد !
دوم سپتامبر ۲۰۰۵ ـ بیدرکجا
§ "خوانسرا" را به جای رستوران به کار می برم
|
|
|||
|
|
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||