|
|
|
||||
|
|
|
||||
|
اسماعیل خویی |
|||||
|
|
شعری بخوان برایم به عسگر آهنین
دلم گرفته برادر جان! و نیست دیگر هیچ مگر خستگیم در تن و در جان از این همه، به روز و به شب، گردیدن در این پلشت، در این بویناک، در این نا روانگی پر لجن دنبال دُر و گوهر و مرجان.
گاهی در اوج خویشم و می بینم بر موچ قیر و سرب سوارم، و گاه گاه که راهی می برم به ژرفاها، می بینم ترسیده هشت پایی گمگشته در مُرکب زارم: با یاد بره های اره ی دندان کوسه هام خنجر زننده بر دل و بر جان.
برخیز، همسرای من، ای همشکنجه ی من در جهنم بیدر کجای من! و سر برافراز، قد بلندی کن. خودکار آذرخش را بر گیر و کاغذ مچاله ی این ابر را صاف کن، با واژگان تندر و بافتار رگبار بر آن بنویس این شعر ناسروده ی سرطانی را که غده ای بزرگ شونده ست در گلوگاهم و بسته می دارد راه را حتا بر آهم، یا... نه، همین از تازه های خود شعری بخوان برایم، عسگر جان!
هفتم آوریل ۲۰۰۷ بیدر کجای لندن |
||||
|
|
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||