Esmail Khoi / اسماعیل خویی

پیشنهاد به یک دوست

 

 

 

اسماعیل خویی

 

 

تا هیچزار گمشدن از خود

درسوک حسن جان تهامی

 

 

آی،

  رفیق،

یاورم،

ای دوست،

برادر،

آی،

جوانروانک ناکام من !

 

جاری تر از تکامل،

پنجاه سال رنج بردی؛

وگنج مقصودت،

اما،

هر روز،

آنسوی تر خزید آز آنسوی مرزهای خیال .

 

بر پلکانی از شمشیر بالا   می رفتی

تا در رسی به لانه سیمرغ خویش،

که پرواز آموزی ست

بالا پرنده، اوج گیرنده،

چالاک و تیز بال؛

و آشیان   ندارد جز بر

وز،

                         پرهای خویش؛

و جاودانه در پروازست،

تنها برای خویش:

در گسترای هیچایی چندین سپهر

بالاتر و بلند تر از چندمین چکاد

از قاف هر محال .

 

 

  وانگاه،

بار گشتی،

پائین آمدی ،

فرو افتادی

تا هیچزار گمشدن از خود، درخود، بر زمین :

در ژرفه سترون   بی باوری :

با تن نمودی از شکستن،

از شکستگی ی ریش ریش،

وجان نمادی از گسستگی از خویش

و منتهای خستگی از خویش؛

و، ناگزیر و بی تدبیر،

به جان و تن نیازمند و

جویای یاوری .

 

و آنگه،

پناهجوی،

سر فرو بردی در دریای عشق؛

و، با توان مانده   به انباره   دلت،

در ژرفه ها شنا کردی نا آشنا .

یکچند،

باده به جام ات ریختند پری های عشق:

باز آمدت به لب لبخند،

و ماهی ی سیاه دل ات سرخ شد

از خون تازه ای که تپیدن گرفت به رگهایت

زآن ساقیان دلبند؛

و،

گلگونه شد سراپات به سرخای   عشق .

اما هنوز

جامی یکی دو بیش ننوشیده زآن شراب و

گامی یکی دو پیش نرفته

درباغی از بهشت فریبای عشق ،

سربرآوردی ،

ناگاه ،

از دوزخ هماره بیدرکجای عشق .

 

این بود،

یعنی اینها بود

که من یکی نپرسیدم

که از کجا بود

 

و یا چرا بود

کانگاه

کز درون

چنگال ناگهانه آن خرچنگ برگلوگاهت نشست

و، عقده وار،   راه نفس بر تو بست،

و زندگانی ی تو دمادم درکاهش بود،

کاری نکردی :

و، این که هیچ،

دستی اگر برآوردی،

تنها همان به نوازش بود

خرچنگ را،

که داشت بر می آورد

آن را که جان دردمند تو را واپسینه خواهش بود :

 

رخت   خود از جهنم بیدرکجا به دربردن :

مردن .

 

 

آه،

     ای رفیق ناکام !

ای دوست، ای برادر بدفرجام !

ای بی گناه پادآفراه دیده !

ای مرد راه،

که، تا بودی،

جز از شکنجه گاهی

سوی شکنجه گاه دیگر

راه نبردی !

می شد،

یعنی که می توانستی،

  دراین جهان بمانی، اگر می خواستی .

اما،

به راستی،

و همچنان که خود نیز خوب   می دانستی ،

بیهوده راهجوی،

یعنی پناهجوی،

هرسوی

ره می سپردی :

 

 

بیدرکجا ی ما

جایت نبود

و هیچ کس نیاورد،

اینجا ،

 

هرگز به جایت .

هیچای ما

هرگز

و هیچگاه

چیزی نذاشت برایت .

 

آه،

ای برزخی !

ای نابهنگام !

بهتر همان که مردی !

۲۵ آوریل ۲۰۰۷ بیدرکجای لندن