|
|
|
||||
|
|
|
|
|||
|
اسـماعـیـل خـویـی |
|||||
|
|
واپسین حلقه
نگفته یکی شعر در من هنوز نفس می زند: پرنده ست و، در آرزوی پریدن سر از چار سو به دیواره های قفس می زند.
هزاران و یک بار، از این پیش ، بر او در گشودم :
-"بپر ! رها باش ، پر باز کن! و پرواز کن!" گفتم او را: -"بچش نوش ناب بر آوردن آرزو را !"
بدین سان، گمان کرده بودم که او را سرودم. و یک دم رها گشتم از حس زندان او بودنم. و این بود ژرفا بلندای از خویش در خود بر آسودنم.
ولی نه! دگر باره می دیدم ، آنک ، همان اوست که در من نفس می زند: پرنده ست و، در آرزوی پریدن، سر از چار سو به دیواره های قفس می زند.
هنوز ، به هر گاه و بی گاهی از ناگهان ، همچنان ، می سرایم؛ و ، با هر سرودن ، کمی بیشتر از خود خویش بیرون می آیم.
کنون ،دیگر ، اما، در انبوههی هر دم افزای شک هایم، این یک یقین است که آن ناسروده به زنجیره ی بی گسست نفس های من حلقهی واپسین است.
بیست و ششم مه دوهزار و هفت - بیدر کجای لندن
|
|
|||
|
|
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||